سه شنبهبرچسب:, :: 10:17 :: نويسنده : مهراوه
دخترک شانزدهای ساله بود که برای اولین بار عاشق یک پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، ازاینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی میکرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم میکرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یکجمله برای پسر می نوشت و کاغذ رابه شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری بامــوهای بلندوچشمان درشت را دوست خواهدداشت. دختر موهایی بسیارسیــاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند میزد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. در۱۹سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ درپایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهایخودنامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدتها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد. روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دستهای دوستی را که به سویش دراز می شد،رد کرده بود. در این چهارسال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس دردانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایشرا کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیداکرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت وبطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود. ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسـرش از او جداشده و طلبــــکارانش هر روز او را آزار میدهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی درباشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، امادختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسربا پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دوبرابر آن پول و ۲۰درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت طولانی به اونگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دخترنامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی بعد دختربه شدت مریض شد،در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را باز شناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ پسرپذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده وخواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطریروی کتابخانه پیدایش کردم. پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چراگریه می کنید؟ کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود: * معنای خوشبختی اینست که در دنیاکسی هست* که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |